دخترانگی های من
خرده نگیر از تمام بی رحمی های این دل....سنگ خورد سنگ شد....
ديروز طبق پيش بيني وضعيت هوا بسيار پس بود و من با پدر و مادرم دعواي بدي كردم... بابام جلو دامادمون سرم داد كشي.... مامانم هم گفت از من متنفره و دعا كرده كه من بميرم تا از دستم راحت بشه...... تازه ميگه هرچي بابات ميگه درسته يه وقت جوابشو ندي هااااااا...... جالب اينجاست كه تو كارنامه من تنها 2درس بد بود و پسرفت داشت اونم رياضي و فيزيك كه اشتباهي بم 1.5 داده بود معلمم.... بازم اونا هرچي دوست داشتن بم گفتن..... باشه قبول هرچي شما بگين... منم كار هاييي رو كه خودم دوست دارم و شما دوست ندارين....رو انجام ميدم و شما هيچ چيزي نميفهمين... حالا داشته باشين.......
نظرات شما عزیزان:
قشنگ درکت میکنم میدونم چی میکشی..میدونم
به منم سر بزن
خوش حال میشم تنهایی هام رو با تو پر کنم
منتظرتم
بای تا های
مادرمم همينطوريه...منم خستم...البته اون بخاطر نمرههام سرم داد نميكشه ولي...
ولش كن...وقتي تو اصلا ديگه به اين وب سر نميزني(چون اين پستت مالهخيلي وقت پيشه)
حرفامو چرا بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نميدونم الان كجايي....؟چيكار ميكني؟.............
اما اينو بدون كه خانواده هايي مثل خونواده هاي تو كمك نيستند...